تبليغاتX
صـــــبا

پنجشنبه چهارم اسفند 1390

قسم به یاسین

اهلیتش توی کار فرهنگی، بیشتر از من و آدمهایی مثل من است که برای هر قدمی که توی این راه بر می داریم، فکر می کنیم شق القمر کرده ایم و منتظریم سر هر ماه، حقوق و پاداش حقه خودمان را از جیب مبارک دولت بگیریم.شک ندارم که بی برکتی تقلاها و عرق ریختن های من یکی، به خاطر این است که عینک اهل بازار به چشم زده ام و توی این میدان، برای هر قدمی که برمی دارم چرتکه می اندازم! به عبارتی هنوز نفهمیده ام که یک صد و بیست و چهار هزار پیغمبر خدا، با همه ائمه اطهار و اولیاء و صلحا و عرفا و آموزگاران، به همراه مادران و پدران طول تاریخ عمر بنی بشر، خودشان را، رایگان فدا کرده اند تا همین بشر به این درجه از تکامل و تعالی برسد! راستی اگر آنها هم مثل من، چشمشان به حقوق ماهیانه دولتهایشان بود، عاقبت کار فرزندان حضرت آدم توی سیر تاریخی تکامل به کدام ناکجا آباد می کشید؟! البته اگر نابلدی ام را هم به این نقیصه علاوه بکنید،آن وقت دستتان می آید که از این سوپرمن میدان فرهنگ و هنر یا بهتر بگویم از این امامزاده نباید انتظار  معجز داشته باشید!!! زیاد حاشیه رفتم.داشتم راجع به اهلیت بنده خدایی می گفتم که سر دلم باز شد.انصافا هر کاری که برای بچه های مردم می کرد، بی مزد و منت بود و طوری برایشان جوش می زد که اگر کسی با برنامه هایش آشنا نبود و او را می دید، خیال می کرد که دارد برای خودش جوش می زند.گاهی که برای تدارک کارهای فرهنگی اش می آمد اداره، آنقدر پافشاری می کرد که هیچ بازاری هم راضی نمی شود برای جیب خودش این همه چانه بزند.آخرین مراجعه اش هفته پیش بود که همراه جوان مذهبی خوش سیما و مصممی مثل خودش آمده بود پیشم تا مثلا با سرانگشتان تدبیر ما، گره ای باز بشود! طبق عادت خوبی که داشت، شب قبلش زنگ زد و با ادب و نزاکتی که آدم شرمنده اش می شد، قرار فردا را گذاشت.وقتی آمد، دیدم مثل همیشه غصه ی بچه ها را می خورد و به فکر سفر شب عید مشهدشان است.در حالی که تا شب عید بیشتر از یک ماه مانده بود و برای پیگیری کلی فرصت داشت.برخلاف ما کارگزاران اهل که برای تخم طلا کردنمان، همیشه ی خدا دنبال فرصت طلایی می گردیم و آخرش هم، از همه ماهها و هفته ها و روزها و ساعتهای برباد رفته، فقط دقیقه ۹۰ گیرمان می آید و باقی قضایا! به هر حال برنامه سفرش را برایم باز کرد و گفت قصد دارد؛ بعد از یک سال تلاش نوجوان ها و بچه های کم سن و سال آنها را همراه اولیاءشان، به زیارت آقا امام رضا ببرد و این برنامه هر ساله آنهاست.این را هم به سیاهه کارهایش علاوه کنم که با این بچه ها فقط در اوقات فراغت نبود که کار می کرد.بلکه در طول سال ـ چه با مناسبت چه بی مناسبت ـ برایشان برنامه های مختلف داشت و با تک تک شان سر و کله می زد.نه این که این چیزها را نقل قول کنم، خودم دیده بودم.خلاصه آن روز بعد از این که قرار و مدارمان را برای سفر چهار روزه مشهد گذاشتیم، خدا حافظی کرد و رفت تا این که دیروز، یکی خبر تصادف دلخراشش را، وسط جلسه ای به من داد.خبر مثل آوار روی سرم خراب شد و من به جای افتادن، مثل فنر از روی صندلی ام بلند شدم.دیگر تا غروب نفهمیدم که به ارباب رجوع و همکار، چی گفتم یا ازشان چی شنیدم.مطمئنم که بعد از این خبر، باید قضای همه گفته و شنیده هایم را به جا بیاورم.تا این که شب، یکی از همکاران عزیزم پیامک فرستاد که: " حاج آقا! جناب آقای رضا عباسی مسؤل مؤسسه طاها تصادف بدی کرده و الآن توی کماست.برایش دعا کنید" او هم اسمش رضا بود.نزدیک نیمه های شب برایش نوشتم: آقا رضا! دلم از غصه پر است، من خدا را به طاها و یاسین قسم داده ام، ولی شما به نوجوان های اوقات فراغت بسپارید تا دعایش کنند.آمین یا رب العالمین. 

نگارش یافته |  لینک ثابت   • 

سه شنبه دوم اسفند 1390

جیک جیک مستون

بعد از آن روز که ریزه های نان را با ادا و اطوار برای گنجشکها گذاشته بودی، دیگر قرارت با آنها این شده بود که خرده نانها را زیر درخت حیاط بگذاری؛ یک بار صبحها بعد از ناشتایی، یک بار هم غروبها قبل از بلند شدن صدای اذان که غذایشان را به پای درخت انبه برسانی.دیگر مثل آن روز هوس نمی کردی که به پرهایشان دست بکشی و کاری به شیوه آن پیرزن اهل دل نداشتی که گفته بود؛ برای نزدیک شدن به پرنده ها و لمس کردن پرهای لطیف شان، کافی ست به آنها احساس عشق بکنی و بعد رشته نورانی محبت را، از قلبت بیرون بکشی و به قلبشان بتابانی.آخر یک روز که چندین و چند بار آمدی به این نسخه عمل بکنی، گنجشکهای دل نازک را هر بار از خودت رنجانده بودی.اواخر پاییز بود که یک روز دسته گنجشکها همسایه ات شده بودند و از روز اول،همین درخت را برای خواب شب شان انتخاب کرده بودند.در طول روز چند بار می رفتند و می آمدند، اما غروبها هر جا که بودند، برای خوابشان برمی گشتند خانه.پاییز آمد و رفت، و بعد نوبت زمستان شد و تو این مدت، نه جستی داشتند، و نه خیزی. درخت انبه هم مثل همسایه های کوچکش، ساکت بود و تکان نمی خورد.مگر وقتی که بادی می آمد و به تن لختش لرزی می داد.هنوز زمستان نیامده بود که دسته گنجشکها، سرشان را گذاشتند زیر پرشان و روزه سکوت گرفتند.روزها با سوز و سرما و سکوت همراه بود و تو هر بار که پا به حیاط خانه می گذاشتی، آرزو می کردی که صدایشان را بشنوی ولی پرنده های کوچولو جیکشان هم در نمی آمد.بعد پاییز، دی و بهمن به دنبال هم آمدند و رفتند، و گنجشکها باز همچنان خاموش.نگاهشان صبح و غروب، اول به پنجره اتاق بود و بعد به در خانه که با دستمال سبز یشمی ـ عین رنگ چشمشان ـ از اتاق بیرون بیایی و سهمشان را بگذاری زیر درخت.دیگر مثل روزهای اول، مخصوصا اولین روز که از ادا و اصولت شاخ در آورده بودند، از تو فرار نمی کردند.صبحها و غروبها که روی پله می ایستادی، آنها همان طور روی شاخه ها منتظرت می ماندند تا تو دستمال را پای درخت خالی کنی و بروی پی کارت.قرار و قاعده همین بود تا این که دو سه روز مانده به اسفند، تو بی خبر از بیرون، کنار کرسی ایستاده بودی که ناگهان، همهمه همسایه های انبه بلند شد.معلوم بود که دارند با سر و صدا روی درخت جست و خیز می کنند.حتی صدای پر زدنشان هم می آمد.بعد آن سکوت طولانی،این اولین بارشان بود که داشتند با حرارت می خواندند.تعجب کردی و پیش خودت گفتی؛ انگار امروز گرسنه ترند! با عجله نانهای برشته را از جلوی بخاری برداشتی و ریزشان کردی.در خانه را که باز کردی، نسیم ملایمی به صورتت خورد و حسی غریب، دلت را نوازش داد.مثل هر روز منتظر سیلی سرما بودی که آفتاب تازه از افق درآمده، نگاهت را به مشرق آسمان کشاند؛ آه چه گرمای مطبوعی! عجب بهار بی خبری! آفتاب اگر چه تابش گرم قبل از زمستانش را نداشت، ولی آن قدر گرم بود که سوز سرمای فصل را از یاد تو ببرد.گرمای زودرس اواخر بهمن، زیر پوستت می دوید و سلولهای خفته ات را بیدار می کرد. این بیداری غیر منتظره را، در تن چهار تا درخت حیاط هم می دیدی.ریزه های نان دیروز، هنوز زیر درخت انبه باقی مانده بود و همسایه های کوچک، بی اعتنا به غذا سر به سر هم گذاشته بودند و حالشان انگار عوض شده بود؛ آه خدای من ! اینها به یاد بهار افتاده اند! عجب حکایتی ! خوشحال شده بودی، لباست را پوشیدی و از خانه بیرون زدی.با این که می دانستی خبری از بهار نیست، ولی تمام آن روز به فکر فروردین بودی و در سرت، هوای خوش بهاری بود.آن روز سر کار صدای گنجشکها را نمی شنیدی، اما مطمئن بودی که در آن هوای دلپذیر، هیچ کدامشان ساکت نیستند.عصر که به خانه می آمدی، سر و صدایشان را از داخل کوچه شنیدی و قدم که داخل حیاط گذاشتی، درخت انبه را دیدی که حوصله اش از هیاهوی گنجشکها سر رفته. آنها همچنان جست و خیز می کردند و سر به سر هم می گذاشتند.از خوشحالی پرنده ها، تو هم خرسند شدی و از این که بعد از دو سه ماه، جیک جیک مستونه ی بهاری شان را توی زمستون می شنیدی، هوایی شدی.عین خودشان.شب با همین حال خوابیدی.صبح با همین حال بیدار شدی و بعد از کارهای خودت، نانهای برشته را از داخل روزنامه برداشتی و ریزشان کردی.دلت برای دیدن آفتاب دیروز غنج می رفت.دوست داشتی به جای گنجشکها، خودت زمزمه کنی.بلند شدی و مقابل پنجره ایستادی، به هوای دیدن آفتاب و پرنده ها و چهار تا درخت، گوشه پرده را کنار زدی!!!!!!!...آه خدای من برف ! چه برفی هم ؟ ! نگران حال گنجشکها شدی.نگاهت از پشت شیشه، روی برف حیاط لغزید، پرنده ای شد و روی شاخه های برف پوش، کنار گنجشکها نشست.به جای شادی دیروز، نگاه هراسان شان به زیر درخت بود و تو غصه و گلایه را، توأمان در چشمهای شان دیدی.فوری به اتاق برگشتی و دستمال خرده نانها را برداشتی و پای درخت انبه خالی کردی.برگشتی روی پله ها تا دانه برچیدن شان را تماشا کنی.ولی از درخت پایین نیامدند.گفتی شاید مرا می بینند و پایین نمی آیند.رفتی داخل اتاق، پشت پنجره ایستادی و سرت را دزدیدی.گوشه پرده را فقط کمی کنار زدی و دزدیده نگاهشان کردی!!!!!!!.....خدای من! چرا پایین نمی آیند برای ناشتایی؟!  هنوز توی نگاه شان گلایه بود، از کی؟ از من؟ برف و سرما که دخلی به من نداشت.من هم مثل آنها داشتم سوز سرما را تحمل می کردم.چند لحظه ای که به کارشان فکر کردم، به نتیجه ای رسیدم؛ یعنی درست فکر کرده بودم؟ نمی دانم ولی فکر می کردم؛ گنجشکها دیروز با دیدن آفتاب گرم، تصور کرده بودند بهار آمده، ولی امروز که برف را دیده اند، از تصور اشتباه شان غصه شان گرفته.پس بگو چرا از درخت پایین نمی آیند و عین بچه ها لج کرده اند و غذا نمی خورند.از کارشان خنده ام گرفت.گوشه پرده را انداختم و آمدم بیرون روی پله ها.هنوز می خندیدم.چند لحظه نگاه شان کردم.طاقت نیاوردم، صدایم را کمی بلند کردم و رو به تک تک شان گفتم: آی همسفره های صبح رفاقت! آهای همسایه های زمستانی! کمی حوصله کنید آخر !  تا مرادتان برسد چیزی نمانده ! بهار آخرش آمدنی ست، فقط حوصله کنید.                

نگارش یافته |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و نهم بهمن 1390

هیمه همدلی

حال و روزش را که پرسیدم، افتاد به جان فصل و مدام به تن لخت زمستان شلاق شماتت می زد که؛ دست بردار نیست این لامروت! یک روز باران یک روز برف! اگر شاعر نبود، او را با لیچارهای لایتچسبکی که بار زمستان می کرد، تنها می گذاشتم.ولی همکلامم مثل خرقه پوشان قلندرمآبی که خانقاه دو نبش شان را، سر چار سوق راه می اندازند، شولای شعر بر روی شانه انداخته بود و یک بیت در میان، آن را بالا می انداخت که بعله ما چنین.. ما چنان...   گفتم: اگر در باغ بی برگی ـ که خدا رحمت کند اخوان را ـ لانه آبادی نمی بینی، یا آواز مرغی نمی شنوی، تو را به جان هرچه بلبل، زمستان را ملامت مکن! اگر سرما دل شاعرت را گرم نمی کند یا چلچراغ قندیلهای شبانه، سر ذوقت نمی آورد، به جان هر چه ستاره قسم، به شب بد مگو! اگر با برف و باران میانه ای نداری، لااقل به خاطر بهار فردا هم که شده، از این ابرهای بی دریغ دلگیر مباش.بگذار آسمان هر طور که می خواهد، به کار خود مشغول باشد و مثل دایه بی مواجب، طفل زمین را تیمار کند تا فردا که قافله سالار بهار، سفره اش را پهن کرد، شرمنده اهل بیت باغ نباشد.مبادا زمستان را نفهمیده، بهار غافلگیرمان کند، آنگاه رنگ و بوی بهار را هم نچشیده، هرم طاقت سوز تابستان، ما را به زیر سایه های رخوت آور فراغت بنشاند و ناگهان یک روز، پیرانه سری فصلها، پاییز عاشقی های مؤمنانه از راه برسد، و ما دیگر آن روز پیر سال و ماه شده باشیم و برای دل سپردن، دل و دماغی نمانده باشد.زمستان تلخ نیست، اما اگر ساغر این ساقی به کام کسی تلخ هم بود، باید شرنگش را چون درختان صبور، رندانه سر بکشد تا فردا از خاک بهار سر برآورد و ببالد.سرما اگر هست و گرما اگر نیست، هیمه همدلی را که از من و تو نگرفته اند.در زمستان سختی ها، نه پوستین خز بی دردان را شوکتی ست و نه بستر گرم اهل عیش را قیمتی.حرمتی اگر هست، در خرسندی یک لاقبایان صبورست و در شکیب درختان عریانی که، به امید کبکبه بهاری فردا، در گذرگاه بادهای تازیانه بدست، قامت مردانه افراشته اند.چارلی چاپلین در نامه ای به دخترش جرالدین ـ رقاصه تآتر شانزه لیزه ـ می گوید: " به الماسها و جواهرات گردنت مناز! چرا که بزرگترین الماس عالم، آفتاب است و آن هم بر گردن شاه و گدا می درخشد.      

نگارش یافته |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و هشتم بهمن 1390

نعل وارونه

روزی مردی از اهالی آتن،سقراط را در رهگذری دید و گفت: از آنجایی که خیلی دوستتان دارم،لازم است چیزی را به شما بگویم.فیلسوف بزرگ که فرصتی برای کارهای بیهوده و حرفهای صد تا یه غاز نداشت،بلافاصله از او پرسید: آیا چیزی را که می خواهی بگویی،حقیقت دارد؟ مرد رهگذر لحظه ای فکر کرد و گفت: خب... مطمئن نیستم،ولی شنیده ام... سقراط حرفش را برید و پرسید: حالا بگو آیا فایده ای برایم دارد؟ مرد که از پرسشهای حکیم معروف غافلگیر شده بود، من و منی کرد و گفت: پرسیدید مفید؟ نه فکر نمی کنم به آن معنا فایده ای برایتان داشته باشد! سقراط لبخندی زد و گفت: حال که نه خودش حقیقت دارد و نه فایده ای برای من،پس چه بهتر که خودتان را نگرانش نکنید!                          این حکایت دقیقا وقتی یادم آمد که شبی مثل یکی از همین شبهای زمستان بود و من هم پای تلویزیون، مشغول دیدن اخبار بودم. در بخش گزارش خبری، تصویر دانشجویی را نشان دادند که گوینده خبر در موردش می گفت: این جوان هوشمند قادر است جمله های فارسی را از چپ به راست بخواند! حق داشتم یا نه نمی دانم، ولی تعبیر  "هوشمندی" آن هم برای کاری مثل چپه کردن جمله های فارسی باعث تعجبم شده بود.شاید در وصف آدم این کاره بشود گفت؛ "او قادر تواناست" اما این که آیا می توانیم به این آدم قادر توانا، "هوشمند" هم بگوییم یا نه؟ انتظار دارم دیگران در پیدا کردن پاسخ این پرسش،به من بهت زده ی غمگین از کله پا شدن زبان فارسی کمک کنند.آن هم زبان بیکس و کاری که توی این آشفته بازار خواندن و نوشتن، حتی جمله های راستکی اش هم درست و درمان خوانده و نوشته نمی شود، چه برسد به این که آن را کله پا هم بکنند! محض امتحان بیاییم همین جمله ای را که گوینده اخبار، راجع به این دانشجوی قادر توانا گفته، ما هم چپه کنیم که ببینیم چطور می شود: "بخواند راست به چپ از را فارسی جمله های است قادر هوشمند جوان این" به این می گویند "گره افکندن"  توی کار زبان، در حالی که کار آدم هوشمند، گشودن گره هایی است که به جان این زبان افتاده.حکایت این جوان هوشمند!حکایت همکلاسی ما،توی مدرسه راهنمایی آن سالهاست که با آن سن وسال کم،استاد چپه کردن درس و مشق بود.زرنگ و درسخوان بود ولی با همین استادی اش، بچه های مردم را آزار می داد! مثلا وقتی که معلم جواب سؤالها را می گفت و ما می نوشتیم، بعضی از بچه هایی که دو طرفش یا پشت سرش نشسته بودند، گاهی از آقای معلم عقب می ماندند و یکی دو جمله شان جا می ماند.بندگان خدا وقتی خم می شدند تا از روی دست همکلاسی زرنگشان، نگاه کنند و دو سه خط مانده را بنویسند، این آدم مردم آزار شروع می کرد به چپه نویسی.مثلا جمله بی زبان " زمین به دور خورشید می چرخد " را، این جوری می نوشت:

بغل دستی های بیچاره که فقط چند تا کلمه عقب مانده بودند، وقتی چشمشان به خط  اجق وجق و من درآوردی همکلاسی تخس شان می افتاد، حسابی گیج می شدند و بالکل از جوابهای معلم، عقب می ماندند!                                  

حالا توی این اوضاع و احوال، وقتی این گوینده و آن گوینده، چیز میز ، فراوان تحویل جماعت می دهند،ما که شنونده ایم،خوب است از آنها عاقل تر باشیم     

نگارش یافته |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390

پل های ناممکن

منظورش مطلب " پا تو کفش بزرگان " بود که باعث تعجبش شده بود.از پشت تلفن پرسیدم: کدام قسمتش مثلا؟ گفت: "نمی دانم...آن قسمت که پیرزن می گوید؛به مرغها! عشق بورزید،بعد این عشق را مثل طناب! از قلبتان بیرون بیارید و به قلب مرغها وصل کنید! آن وقت با خیال راحت نزدیکشان بشید و پرهای نرم و لطیف شان را با دست لمس کنید.منظورم همین قسمته که نمی فهمم! " گفتم اتفاقا من هم مثل شما این جور حرفها را نمی فهمم و این نفهمی ام را به زبان طنز در همین خاطره گفته ام.اینها تجربه عرفانی ست و برای فهمش، آدم باید خودش آن را تجربه کند.معرفت عرفانی مثل علم ریاضی قابل اثبات یا انتقال نیست.باید دست به کار شد و به آن رسید.به این یکی هم در آخر خاطره اشاره کرده ام ؛ " سیر مرد افکن و سلوک طاقت شکن " گفت: " شاید، ولی برای من هضمش سخته که باور کنم آدم به سمت مرغ برود، ولی مرغ فرار نکند! " گفتم اگر منظورت از مرغ،مرغ خانگی ست که گرفتنش خیلی راحته.اما منظور پیرزن مرغان دریایی بود؛ مرغ غیر اهلی.همانهایی که اگر آدم را از یک کیلومتری  ببینند،فرار می کنند! نزدیک شدن به این پرنده ها و دست کشیدن به پرهای لطیف آنهاست که هنر می خواهد.این هنر ، کار عشق است و تا من و شما هی ادای عاقلها را در بیاریم و نخواهیم عاشق بشویم، مطلب آن پیرزن را نمی گیریم.عشق دقیقا آن جاهایی پل می زند که غیر ممکن به نظر می رسد! در ضمن امیدوارم منظورتان از طناب، طناب مخصوص کشیدن آب از چاه نباشد، یا طنابهایی که دور گردن اعدامی ها می اندازند! فکر کنم حوصله اش از حرفهای من سر رفته بود که همین جا خدا حافظی کرد و گوشی را گذاشت.احتمالا جمله ی آخرم را هم نشنید؛ خدا حافظ عزیز !         

نگارش یافته |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390

شوق زیارت

عزیزی می گفت: به زیارت شما آمده بودم نبودید!

باورم نشد.العیاذ بالله نه از آن جهت که دروغ گفته باشد.بل از آن رو که عبدالله را، نه در زمین گنبد و بارگاهی بود و نه در آسمان، قرب و جاهی.پس شگفت زده پرسیدم: مطمئنی به زیارت ما آمده بودی ؟

خرسند و خوشحال گفت: ها بله ! به زیارت جنابتان آمده بودم.

گفتم: راست می گویی، من هم مدتهاست به شوق زیارت مبتلا شده ام.پس سریع برو دو تا بلیط اتوبوس مشهد بگیر که باید به پابوس مولایمان بشتابیم!

الهی ! او را از سخن عبدالله خنده گرفته بود و عبدالله را گریه.     

 

 

 

نگارش یافته |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390

پا تو کفش بزرگان

نیم ساعتی می شد که دو گانه ات را خوانده بودی و حالا کنار کرسی دست سازت،به گنجشکهای گمشده دیشب فکر می کردی.نان که از بیرون آمد و عطر تازه اش توی اتاق پخش شد،دانستی که باید برای ناشتایی حاضر شوی.چند لحظه بعد کنار سفره نشسته بودی و با وسوسه عطر تازه نان،دستت را به طرفش دراز کردی که یک آن،جیک جیکهای صد تا پرنده،تو را متوجه بیرون کرد.فورا بلند شدی.با احتیاط آمدی کنار پنجره و درخت انبه را دزدیده زیر نظر گرفتی که دیدی گنجشکها به خانه برگشته اند.پیش خودت خیال می کردی که با احتیاط آمده ای پشت پنجره و پرنده ها از حضور پشت پرده ات بی خبرند! آخر نگاه گنجشکها هم دقیقا به طرف پنجره بود و تو را صدا می زدند: " بنده خدا عبادت کردی،نماز صبحت قبول! ولی انگار روزی مختصر ما را در سفره شما گذاشته اند ! " برگشتی و از نان تازه برای پرنده ها ریز کردی، اما ماندی که چطوری برایشان بریزی که فرار نکنند؟! در فکر چاره بودی که به یاد آن دنیا دیده ی پیر افتادی که زمانی برایت تعریف کرده بود: " روزی در ساحل دریا به پیرزنی برخوردم که به پرندگان روی دیواره ساحلی،خیره شده بود.وقتی مرا در کنار خودش دید،پرسید؛آیا دوست داری یکی از این مرغان دریایی را لمس کنی و ببینی چه پرهای لطیفی دارند؟ کاملا روشن بود که دوست داشتم.ولی هر وقت که به پرنده ای نزدیک شده بودم،یا همین که اراده می کردم نزدیک شوم،از من گریخته بودند.پیرزن وقتی عجزم را دید،گفت:تلاش کن به آنها احساس عشق کنی.بعد این عشق را مثل یک رشته نور، از درون قلبت بیرون بکش و به قلب مرغ دریایی بتابان و سپس در کمال آرامش،به او نزدیک شو! به توصیه پیرزن عمل کردم.بار اول و دوم موفق نشدم و پرنده ها که انگار صیاد را دیده باشند،از من می گریختند.اما بار سوم که گویی به حالت جذبه وارد شده بودم،توانستم پرهای نرم و لطیف مرغ دریایی را لمس کنم "

پیرزن نسخه خوبی پیچیده بود،نان ریزه ها را برداشتی و در حالی که حرفهای پیرزن جلوی چشمت بود،با آرامش رفتی بیرون.گنجشکها طوری نگاهت می کردند که خیال کردی چشم براه تو‌أند.خوشحال شدی.به قصد درخت انبه،از پله ها پایین آمدی.پله آخر را که خواستی برداری،صدای همهمه پرواز گنجشکها میخکوبت کرد.نگاه نکرده می دانستی که از تو رمیده اند.کمی دورتر روی درخت همسایه نشسته بودند و نگاهت می کردند.یادت آمد که قبل از حرکت،از همان داخل اتاق،به آنها احساس عشق نکرده بودی! مهمتر از آن، عشق را مثل یک رشته نور، از درون قلبت بیرون نکشیده بودی، و از همه مهمتر؛ این رشته محبت نورانی را، به قلب گنجشکها نتابانده بودی! پس برگشتی داخل اتاق.کمی صبر کردی تا گنجشکها برگردند، و برگشتند.بعد نسخه پیرزن را در ذهنت مرور کردی و برای اجرای دستورش،حالت ورزشکارهای یوگا را به خود گرفتی و با تمرکز حواس، به قلبت رجوع کردی و آنگاه با تمام وجود، به خودت فشار آوردی تا نسبت به گنجشکها احساس عشق کنی، آن هم از جنس پاک و آسمانی اش.وقتی احساس عشق را در خودت ایجاد کردی،حالا می بایست این عشق پاک را تبدیل به یک نخ نورانی می کردی که اسمش رشته محبت بود.سعی کردی طوری قلبت را حفظ کنی که این رشته هم، داخلش محفوظ بماند و خدای نکرده یک وقت پاره یا نابود نشود.برای این منظور، لبهای بالا و پایینت را محکم به هم چسباندی تا دهانت کاملا بسته شود.وقتی دیدی همه چیز، آن داخل آماده و مهیاست،خم شدی و دستمال حاوی خرده نانها را از کف اتاق برداشتی و دوباره با کمال آرامش آمدی روی پله های حیاط.این بار نگران فرار گنجشکها نبودی.چون همه مراحل کار را دقیق و درست پیش برده بودی؛ نور در قسمت داخلی شکمت بود، نخ همین نور را که رشته محبت بود،همان جا در اختیار داشتی،خرده های نان را هم که داخل دستمال گذاشته بودی و دستمال هم توی مشتت بود.حالا نوبت مرحله آخر یا آن لحظه ی طلایی رسیده بود تا نور را به طرفشان بتابانی و کار را تمام کنی.رو به درخت ایستادی ـ بدون دغدغه ـ برای تابش نور یک راه بیشتر وجود نداشت، از سوراخهای دماغت کاری برنمی آمد.باید از دهانت استفاده می کردی.پس لبها را با احتیاط و آرام از حالت فشار در آوردی و همین که بازشان کردی و خواستی با گفتن یک ( ها ) نور را به سمت گنجشکها پخش کنی، از روی درخت پریدند و رفتند.درست مثل دیروز، مثل کاری که هزار سال قبل اردکهای کلیله و دمنه کرده بودند.فرار پرنده ها واقعا تعجب داشت.ایراد از کدام طرف بود،طرف تو یا طرف پرنده ها؟ تو که همه قسمتهای نسخه پیرزن را دقیق و درست انجامشان داده بودی.فهمیدم...پس ایراد از طرف گنجشکها بود.حتما استعداد جذب نور یا همان محبت را نداشتند،شاید ولتاژ نوری که به طرف شان فرستاده بودی، بالا بود و به پرهای لطیفشان،شوک الکتریکی وارد شده بود.ناچار شدی مراحل کار را دوباره پیاده کنی.این بار ولی با دقت و تمرکز قلبی بیشتر، و تلاش کردی درجه صداقتت را هم بالاتر ببری تا گنجشکها، به محبت قلبی ات شک نکنند.برگشتی داخل اتاق،آنها هم برگشته بودند روی درخت.بار دوم را هم که اجرا کردی، باز فرار کردند و رفتند، عین قصه کلیله و دمنه.بار سوم و جهارم هم همین طور.تو بر می گشتی داخل اتاق، آنها هم برمی گشتند روی درخت.تو هر بار در کلیه مراحل کار، از تولید نور گرفته تا ساختن رشته و آمدن روی پله ها و تاباندن آن به سمت درخت،گنجشکها را زیر نظر داشتی، آنها هم در همه مراحل، تو را می پاییدند که مبادا یک وقت مثل شکارچی ها علیه شان غضب کنی.دیگر از دست شان خسته شده بودی،آنها هم از دست کارهای تو به تنگ آمده بودند.بار پنجم را هم انجام دادی، ولی این دفعه از خط تولید رشته های نورانی و سیستم تابش نور دست کشیدی و دستمال حاوی خرده های نان را، راست بردی ریختی زیر درخت انبه و خودت را خلاص کردی.آنها هم البته طبق معمول فرار کرده بودند و رفته بودند روی درخت همسایه.وقتی برگشتی اتاق، از پشت پرده نگاهشان کردی که دیدی باز برگشته اند و فارغ از تو، مشغول برچیدن خرده های نان از روی زمینند...

کنار کرسی دست ساز نشسته بودی و به خودت می گفتی؛ فلانی! تولید تارهای نورانی و تابیدن این تارها و ساختن رشته ای از جنس نور،سیری می طلبد مردافکن و سلوکی می خواهد طاقت شکن.کار تو فعلا این باشد که از نانهای سفره ات، سهم گنجشکها را، ریز ریز کنی و زیر درخت انبه بریزی و کار مردان خدا را به خودشان وابنهی تا مرغان را به پیش خود بخوانند، روی دامن بنشانند و دستی روی پرهای لطیفشان بکشند، همین.      

نگارش یافته |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390

گمشدگان

اوائل زمستان که هنوز از برف و سرما خبری نبود،تعدادشان ده یا دست بالا بیست تا می شد.اما وقتی زمهریر فصل،اولین لحاف پنبه ایش را روی زمین پهن کرد،جمعشان جمع شد.چند تا ؟ نمی دانم چند تا، یعنی شمردنشان را نمی توانستم.نه این که واقعا نمی توانستم،چرا که اگر می خواستم بشمارمشان،مجبور بودم؛انگشت اشاره ام را به طرفشان بگیرم و این شبیه کاری بود که شکارچی ها می کردند و خوشبختانه این یک قلم جنس در بساط ما پیدا نمی شد و خدا کند که هرگز پیدا نشود.تعدادشان همین قدر بود که می شد به آنها بگویی یک دسته،یک دسته گنجشک سرما زده که اندازه هر کدامشان ،به خاطر سوز زمستان،دو برابر شده بود؛ بندگان خدا پف کرده بودند! گاه که سرت را از کنار پنجره اتاق می دزدیدی و از پشت پرده،دزدیده نگاهشان می کردی،کاملا می دیدی که آنها هم زیر چشمی دارند تو را می پایند که مبادا یک لحظه دیوانه شوی و به سمتشان نشانه بگیری!با این حال نمی دانم کدام تصور اطمینان بخشی آنها را به حیاط خانه کشانده بود یا کدام محاسبه سرانگشتی،روی شاخه های درخت انبه یا همان ازگیل ژاپنی نشانده بودشان.یک بار دم غروب که وقت خوابشان بود و خواسته بودی از نزدیک تماشایشان کنی.پاورچین پاروچین آمدی روی پلکان و سرت به طرف دیگر بود.لحظه ای صبر کردی و بعد آرام آرام،نگاهت را نه به سمت آنها که به سمت تنه درخت کشاندی و آهسته آهسته به طرف بالا و باز بالاتر ،روی شاخه ها بردی و همین که چشمت به صد تا چشم عسلی هراسان افتاد،همه با هم،مثل مرغابی های کلیله و دمنه،در یک چشم به هم زدن،طوری یکصدا و یکدست از روی درخت پریدند که انتظار داشتی؛درخت را از روی زمین کنده و با خودشان به آسمان برده باشند! اما وقتی نگاه کردی،دیدی درخت سر جای خودش ایستاده و از گنجشکها خبری نیست،حتی توی آسمان. و هر قدر که هوای گرگ و میش اطرافت را کاویدی،نشانه ای از آنها ندیدی.آن شب بارها بیدار شدی و نگران آمدی پشت پنجره،که آنها را ببینی و خیالت راحت شود،ولی روی شاخه های درخت عریان،خبری از گنجشکها نبود، و نگران تر شدی.آن شب تا صبح،تمام پرنده های عالم ملامتت می کردند که؛ چرا دم غروبی راحتشان نگذاشتی مؤمن ؟! 

نگارش یافته |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390

در هوای خانه

از بچه گی تا دیپلم که مدرکش را دو سه ماه بعد از پیروزی انقلاب گرفتیم،همسایه و همکلاسی بودیم و بیشتر از اینها،همبازی.مخصوصا گفتم همبازی که بدانید رفیق گرمابه و گلستان هم بودیم.به قول لوطی ها یا فلاسفه ی معتقد به قانون تناسخ؛یک روح در دو بدن بودیم! دو یا سه سال از انقلاب گذشته بود که برای تحصیل رفت آمریکا.چند وقتی ترکیه و آلمان و آخرش سر از کانادا درآورد.هم برای ادامه تحصیلات،هم برای کار،و هم برای زندگی.از کار و بارش دورادور خبر داشتم و می دانستم حسابی پی درس را گرفته و طبیب حاذقی شده.حتی گفتند توی کانادا کلنیک معتبری راه انداخته و برای خودش کیا بیایی دارد.توی این سی و اندی سال چندین و چند بار آمد ایران،ولی نشد که ما همدیگر را ببینیم.هر بار که من می رفتم ولایت،می گفتند؛چند وقت پیش آمده و رفته و یا هر وقت که رفیقمان می آمد،همین خبر را به او می دادند.دیداری در کار نبود،اما سیستم اطلاع رسانی دقیق بود و از قضا این رسالت را تیم زبده ای بر عهده داشت که به آن می گفتیم؛دوستان مشترک! ( توی سیستم اطلاع رسانی رفقا که منم جزء آن بودم،کمی تا قسمتی ناخالصی وجود داشت و بعضی از اخبار مربوط به  آن بنده خدا،از روی کنجکاوی آمیخته به تفتیش وارد سیستم می شد و از آنجا به بیرون درز پیدا می کرد!نتیجه اخلاقی: به کمک همین میزان ناخالصی،می شود درجه صداقت آدمها را توی رفاقت اندازه گیری کرد ! ) از دیگر کارکردهای اخلاقی این سیستم یکی هم این بود که من بدون این که با چشمهای خودم دیده و یا از زبان همان بنده خدا شنیده باشم،پیش خودم فکر می کردم؛بعد سی و اندی سال، هم نفسی با مردمان فرنگ،حالا دیگر رفیقمان برای خودش تیپی به هم زده و به قول جماعت از فرنگ برگشته؛ آلامد شده و زلم زیمبوهای دیگری که معمولا از آن طرف آب سوغاتی می آورند،به خودش بسته! مثل پاپیون زیر گلو،کراوات دور گردن و پیپ روی لب که حداقل سوغاتی به حساب می آمد.تا این که دست بر قضا همین چند وقت پیش که ما دیگر از کوچ دور و درازمان برگشته بودیم ولایت،خبردار شدیم رفیق گرمابه و گلستان عهد صباوت و دوره شباب، وارد خاک پاک وطن شده و چند روزی است که در دولتسرای ابوی شان بیتوته کرده اند.اولین کاری که کردم تماس تلفنی بود؛به منزل پدری اش،به همان شماره ای که تا همین چند سال پیش چهار رقمی بود، و خیلی قبل تر از آن تلفنی بود هندلی،عین ماشین مش ممدلی که برای تماس با همسایه دیوار به دیوارت هم که بود،اول باید دو تا هندل میزدی تا کاریر یا همان تلفنچی بیاید پشت خط و بهش بگی خانه کربلایی حسن نفت فروش را میخوام و بعد وصل می شدی و شروع می کردی به حرف زدن! آن روز بعد از خوش و بش فراوان،قرار ساعت پنج فردا را با هم گذاشتیم.البته کلمه فردا را من به زبان آوردم ولی او تأکید کرد که؛ساعتش را هم مشخص کنید تا به برنامه های دیگر برخورد نکند! پشت تلفن اولین نشانه همنشینی با اهالی فرنگ را دیدم که شکر خدا جزء آثار مثبتش بود؛ وقت شناسی.یک بار دیدار حضرت آقا با جوانهای نخبه را از تلویزیون نگاه می کردم که فرمودند؛ بعضی چیزها را ما باید از غربی ها یاد بگیریم.مثل وقت شناسی و شهامت دست زدن به کارهای پر خطر،مثلا رفتن به کره ماه ـ که من یکی از همان سر جوانی جرأت ایستادن روی دیوار یک متری را هم نداشتم و اگر یک بار با وسوسه شیطان،پایم به آنجا می رسید ـ مثلا برای رفتن به باغ همسایه و چیدن کونوس* خام که فقط به درد شکمروی آدمهای ناخوش احوال می خورد ـ خیال می کردم روی قله سماموس* ایستاده ام.از بالای دیوار که به زمین نگاه می کردم،توی دلم خالی می شد و  هری می ریخت پایین!

باری...رفیقم را توی همان باغی دیدم که جای بازی عهد طفلی ما بود و میدانی برای شلنگ اندازی دوره نو جوانی و جوانی ما ! همان باغی که بعد از رفتنش،من هم دیگر پا به آنجا نگذاشته بودم.عصر آن روز که بعد سی سال داخل باغ شدم،خاطرات گذشته عین یک لشکر بچه بازیگوش،از لابلای دار و درخت به طرفم دویدند و خودشان را انداختند توی بغلم.خانه شان مثل آن وقتها که توی این جنگل گم بود،حالا هم از جایی که من ایستاده بودم،دیده نمی شد.دلم می خواست ساعتها توی باغ بمانم و پای درختهای نارنج و پرتقال و انجیر و ازگیل یا لای بوته های تمشک و گلهای هفت رنگ مادرش،دنبال خاطرات دو نفرمان بگردم.اما یک دقیقه تأخیر هم جایز نبود.آخر با دوست خارج رفته ام سر ساعت پنج قرار داشتم و آخرین جمله ای که توی تلفن به من گفت ـ حتی بعد از خداحافظی ـ این بود : " پس ساعت پنج، آره ؟ ـ و من بعدا که به جمله سؤالی اش فکر کردم،فهمیدم قصدش تأکید بوده نه سؤال یا چیز دیگر.به خودم تذکر می دادم؛همبازی قدیمی ما الآن برای خودش آدابی دارد و اگر سر ساعت پنج حاضر نشوم،شاید وقت دیگری نتواند ما را بپذیرد و به قول خودش؛به برنامه دیگر برخورد کند! یاد قدیمها افتادم که وقت و بی وقت در خانه هم را می زدیم و می رفتیم تو.هماهنگی قبلی کجا بود،تداخل برنامه یعنی چه؟!همه این فکر و ذکرها توی باغ، چند لحظه بیشتر طول نکشید، که به طرف خانه شان راه افتادم.بیست سی متر مانده به آنجا، از بین شاخ و برگ درختها او را دیدم که روی ایوان جلویی خانه ایستاده و خیره به دار و درختی نگاه می کند که دور از چشم او قد کشیده بودند و حتی بعضی ها پیر شده بودند.باغ داشت با زبان بی زبانی به او می گفت؛به آینه نگاه کن مستر علی! تو هم مثل من پیر شده ای پسر! نگاهش به باغ بود که یک لحظه سایه ام را کنار چاه دید.اولش نشناخت،اما همین که به جا آورد،مثل فنر از روی ایوان پرید پایین و عین برق و باد به طرفم دوید و بغلم کرد.وسط دویدنش،خودم را برای بوی ادوکلون فرانسوی اش آماده کرده بودم که دیدم نه...خبری نیست.هنوز بوی بچه گیهایش را می داد،بوی عرق بدن،وقتی که قایم موشک بازی می کردیم و من هنوز چشمم را نبسته بودم که او خودش را ته باغ،پشت درختها و بوته های درهم و برهم پنهان می کرد و من با چه والذاریاتی،باید پیدایش می کردم.توی حرفهایش بوی بعد از ظهرهای تابستان بود،وقتی که سنجاقکهای آبی و قرمز و سبز عسلی را دنبال می کردیم.بوی غروبهای پاییز که هوا زود تاریک می شد و ما همین که صدای اذان مسجد بلند می شد،از ترس ترکه ی مادرمان،بدو می آمدیم خانه،در حالی که ماسه های چسبیده به پاهایمان،ما را لو می داد که باز به منطقه ممنوعه یعنی کنار دریا پا گذاشته ایم.اوضاع زمانه خیلی بد بود،خصوصا کنار دریا،و رفتن آنجا برای بچه ها قدقن بود و ما گاهی قرق را می شکستیم و دل به دریا می زدیم.مجازاتش سوز ترکه نازک توت روی پاهای خلافکارمان بود.حرف که می زد،هر کلمه اش بوی حسرت می داد؛بوی صبحهای مدرسه که کتابها را با کش قیطانی می بستیم و می کردیم فرمان ماشین و تا خود مدرسه،تخت گاز می رفتیم.بوی شبهای محرم،بوی علم و زنجیر و کلوش عزا که مشهدی حسن خدا بیامرز ـ خادم مسجد ـ صبح عاشورا دسته های کوچک کلوش را می داد دست بچه ها که به یاد اطفال تشنه اباعبدالله،به سرشان بزنند و مرثیه اش را واگیر* کنند: عمو عمو العطش عمو عمو العطش.دسته ای که مشهدی حسن از بچه های ابتدایی راه می انداخت،مثل دسته آدم بزرگها برای خودش اهمیت داشت و حتی جلوتر از همه دسته ها می رفت.آن روز عصر توی باغ،محو حرفهایش بودم و توی این همه عطر و خاطره دست و پا می زدم که ناگهان به یاد پیش داوریهای خودم افتادم و دیدم؛ای دل غافل در مورد دوستم چه اشتباهی کرده ام! عجب جفایی؟! کراواتش کجا بود،پیپ و پاپیونش کجا بود؟! توی دلم گفتم: آمریکا غلط می کند بوی این چیزها را از ایرانی حلال زاده،از گیلانی شیر پاک خورده بگیرد.آمریکا برود فکری به حال خودش بکند که بوی گندش همه جا را گرفته! یا آن روباه پیر ـ بریتانیای مثلا کبیر ـ که دار و ندارش را از جیب این ملت و آن ملت کش رفته و به روی نامبارکش هم نمی آورد،برود بوی گندش را از چهار گوشه دنیا جمع کند که هر جا پا گذاشته،جز نکبت و بدبختی نبرده.من داشتم توی آمریکا و اروپا سیر می کردم که اون یک لحظه ، حال و هوای آمریکا و کانادایش را کنار گذاشت و بهم گفت: " کاش همین جا می ماندم و باغ پدرم را شخم می زدم.کاش نمی رفتم و نوکری همین مردم را می کردم " دیدم این آدم انگار همان آدمی نیست که سی سال تمام توی فرنگ نفس کشیده،گوشت و پوست و استخوانش،با نان و آب آنجا اس و قس شده و حالا هم دارد با تخصص و طبابتش،مردم همان سامان را دوا و درمان می کند! پزشک فوق تخصص ایرانی،در عرض یک دقیقه شده بود باغبان پدرش،نوکر مردم آبادی اش،اصلا خاک خاک شده بود! به دلم گفتم؛ایرانی اصیل را اگر صد سال تمام هم،به ناف ینگه دنیا ببندی،باز همان ایرانی خودمان هست که هست.نطفه درست یعنی این،لقمه پاک یعنی همین،به این میگن غیرت.تنها اشکالی که توی این مدت پیدا کرده بود،این بود که فارسی را به لهجه انگلیسی حرف می زد و اتفاقا زبانش شیرین هم شده بود! همان اشکالی که منم از بچه گی داشته و دارم و فارسی خودمان را به لهجه گیلکی،تحویل جماعت فارس زبان میدم و خیلی هم خوششان می آید.بقیه چیزهایش ولی دست نخورده باقی مانده بود.مثل مجرمی که برای سبکتر شدن مجازاتش اقرار کند،سرش پایین بود و می گفت: " نمی دانم توی خارج چه شق القمری کرده ام که بتوانم؛سالهای دوری ام را از وطن جبران کنم؟! این چند کلاس درس را ، همین جا هم می توانستم بخوانم.می دانی الآن چه احساسی دارم ؟ احساس می کنم؛ روزی که از اینجا می رفتم،نیمی از خودم را توی همین باغ جا گذاشته ام و نصف دیگرم را توی غربت تاراج کرده ام ! الآن در بدر دارم دنبال نصفه ی گمشده ام می گردم.باور کن نشاء دو تا ساقه برنج مادرم را،به همه تخصص و طبابت گنده دماغها نمیدم.منظورم اربابهای گاوچرانی است که افسار آن سیستم،توی دستشان است و فلک را زنده حساب نمی کنند! دوست عزیز ! خوب کردی که به من سر زدی.پس گوش کن؛من تصمیم گرفتم برگردم و تو باید این را بدانی! " یک لحظه فکر کردم احساساتش گل کرده و دارد برای من شعر می خواند.البته برگشتن از آمریکا و کانادا و یا هر دورستان دیگری،کار چندان شاق و محالی نبود.کافی بود چمدانت را ببندی و بلیطت را بگیری و یا علی مدد پرواز کنی.ولی راز همه ی برگشتنها،برگشتن به خود بود.یعنی رفیقمان هم به خودش برگشته بود؟ ! این سؤالی بود که آن لحظه یقه ام را سفت گرفته بود و جواب می خواست.حیرتم را که دید،نگاه گلایه آمیزی به من کرد و گفت : " من برمی گردم،برمی گردم من!حالا خواهی دید! " توی دلم گفتم دلبری وطنم را بنازم که عاشق مثل این،خیلی دارد.به قول خواجه حافظ شیرازی :

من  از  دیار  حبیبم  نه  از  بلاد  غریب                   مهیمنا   به   رفیقان   خود   رسان  بازم

* کونوس : ازگیل به زبان گیلکی

* سماموس : اسم بلندترین قله ی البرز مرکزی واقع در جنوب شهرستان رودسر منطقه اشکورات

* واگیر کردن : دم گرفتن و تکرار بیت ترجیع در سینه زنی و عزاداریها

 

نگارش یافته |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390

مثنوی (بیات گیلان*)

زیر   باران  یاد  کن  از  این  غریب                         این  غریب   بی  ستاره    بی   شکیب

ای   برادر   راه   آبادی   کجاست؟                         آن نسیم   جنگل  شادی     کجاست؟

جلگه از من  دور  و  من زان  دورتر                         بخت   من   از   آب   دریا        شور تر

حسرت  گالی  به  دل  دارم  هنوز                         خانه  ای  از  آب   و  گل   دارم    هنوز

طوطی   ناز    همان     آبادی  ام                          زین   قفس    دنبال    آن    آزادی  ام 

ای   نسیم   صبح   پیغامی   بیار                          وی     هوای    غصه     بارانی     ببار

ای   خزان    غربت   دیرین      من                         کی     رسد   پیغام     فروردین    من 

بلبل   باغ   شمالم   نی    جنوب                          آفتاب    صبح     زودم     نی    غروب

رود   پیچاپیچ    دشت   و    دامنم                         یوسفی   در   چاه   و     بی  پیراهنم

                                                                                سننج ـــــ     ۲۴ـ ۵ ـ ۱۳۸۷

*بیات  گیلان : توصیفی است برای نغمه های محلی،مانند بیات اصفهان یا بیات ترک

نگارش یافته |  لینک ثابت   •